داستان شماره 1:ابروهای کتلتی و توهم فانتزی

سلام.من مهشیدم ولی دوست دارم مهشید طلا صدام کنید.میخوام خاطرات تلخ و شیرینم رو واستون تعریف کنم. میخوام گاهی با حرفام بخندونمتون گاهی اشکتون رو دربیارم.اگه پایه هستین بسم الله.توصیه میکنم اقایون محترم به وبلاگ های دیگه سرک بکشن چون مطالب این وبلاگ تا حد زیادی دخترونه است. خوب بریم سر اصل مطلب :یک سری خاطرات هستن که وقتی برام تداعی میشن  کلی مث ادمای تعطیل با خودم میخندم.شاید خاطرات من رو بخونید و بگین ای بابا عجب دختر اوسکلیه ولی نه من مطمِِِئنم همه تو زندگیشون یک سری خاطرات احمقانه دارن که از یادآوریشون یا خجالت میکشند یا لبخندهای ابلهانه میزنند.نمیدونم از کجا شروع کنم!از روزهای دانشجویی که اوج سوتی های من و دوستام بود یا از الان که احساس کاذبی راجع به عاقل شدنم دارم؟ زمانی که دانشگاه قبول شدم ١٨سالم بود.یه دختر تپل چشم قشنگ با یه جفت ابروی کتلتی پیوندی و پشت لب باحال و درست درمون.فکر کنید چقدر هم احساس خوشکلی میکردم! نه اینکه خوشکل نبودم ها اشتباه نکنید. من یه خوشکل بی کلاس بودم. نمیدونم چرا مامانم اون زمان اینقدر مغز فندقی بود.اون مجوز ابرو برداشتن من رو صادر نمیکرد.هر روز که میگذشت میگفت هنوز زوده ولی خبر نداشت چقدر دیر شده بود.آخه اون زمان که مث الان نبود که دخترا اینقدر ریلکس شدن.ولی فکر کنید افکار من چقدر درگیر پروژه ابرو نازک کردن و پشت لب برداشتن شده بود.اونقدری که دانشگاه اصلن بهم نمیچسبید.خلاصه خدا خواست و من با بهاره آشنا شدم.البته این آشنایی همون روز اول ورود به دانشگاه اتفاق افتاد.دلیلش هم دقیقن یادمه:یه درد مشترک.ابروهای بهار عین مال من بود.تنها فرق ما این بود که بهاره از من آپ دیت تر بود و پشت لبش رو زرد میکرد.همون دکلره خودمون.البته با اینکه سر و ریخت بسیار قزمیتانه ای داشت یه پله کمه یه نوردبون پله از من جلوتر بود.گذشت و گذشت و من و بهار با چند تا اجنه دیگه توی خوابگاه هم اتاقی شدیم و باور کنید که تیم بسیار خوبی تشکیل دادیم.چون بر حسب تصادف هر ۶ نفر ساکن اتاق ١٠٢ ابرو کتلتی و سیبیل کلفت بودن. حالا فکر کنید همه ما کم سن و سال و تازه از قفس آزاد شده کار و زندگیمون این شده بود که ۶ صبح از خواب بیدار بشیم و با چشای پف کرده و قیافه های تخماتیک مسواک به دست پشت در دستشویی صف بکشیم. خوابگاه ما شامل ٢٠ تا سویت بود که هر سویت ۴ تا اتاق داشت و یه هال و یه آشپز خونه دودگرفته و ٢۴ نفر آدم که حداقل ١٨نفرشون صبح ساعت ٨ کلاس داشتند و طبیعتن هر کدوم از اینها حداقل ۴ دقیقه با دستشویی کار واجب داشتن. هیچ جای سویت ما به اندازه دستشویی جاذبه توریستی نداشت.خلاصه اینکه اگه زرنگ بودی و زود بیدار میشدی به وصال میرسیدی وگرنه ناکام میموندی و میترکیدی. بعد از مراسم مسواک زنون مراسم آرایش کنون برگزار میشد.من و بهاره چون هم رشته ای بودیم از بخت بد تمام کلاسهامون باهم بود و هر روز سر تنها آینه اتاق دعوامون میشد و معمولن چون بهاره از من کولی تر و جیغ جیغوتر بود زودتر سوار خر مراد میشد.من هم با یه باسن کاملن سوخته و احساس ناکامی شدید می نشستم لب تخت و منتظر اثر هنری میشدم که قرار بود بهاره توی صورت پرپشم و پیلی اش خلق کنه.پشت لب زرد با خط لب قحوه ای تیره با اون لبای باد کرده و و یه ماتیک قحوه ای تر هارمونی محشری داشت.البته پوست سبزه و سایه چشم صورتی و ابروهای کتلتی و یه جفت چش باد کرده یادتون نره.پس شد:زرد+قهوهای تیره+قحوهای بسیار تیره+سبز و صورتی و مشکی. ترکیب رنگش رو برم برنگردم. حالا فکر کنید بهاره با اون قزمیتیش برای من سمبل مد بود و کلی پیشش شاگردی میکردم. همین ترکیب رنگ رو توی یه صورت مشابه پرپشم با ابعادوسیعتر کپی کنید ببینید چی ازش در میاد.شاید بگین ما که نمیدونیم تو چه عتیقه ای بودی! ولی اگه یه کم قدرت خلاقیت داشته باشین این جونور رو راحت میتونین متصور بشین.درضمن جونور خودتی.مسیر خوابگاه به دانشگاه و بالعکس هم داستانای مستقلی داره که حتمن سر فرصت واستون تعریف میکنم.حالا تو فکر کن با کلی اعتماد به نفس و احساس باکلاسی میرفتیم سر کلاس که اصولن همیشه دست کم نیم ساعت بعد از استاد میرسیدیم و همه هم کلاسیا اعم از دختر و پسر مات و مبهوت شیکی و فشنیت ما میشدند.راستی تا یادم نرفته به این ترکیب زیبا یه جفت چادر مشکی پر گرد و خاک که بیشتر نقش جارو رو بازی میکرد اضافه کنید.اون موقع ها چادر زدن توی دانشگائ واحد ما اجباری بود.سرتون رو درد نیارم به محض ورود به کلاس کاخ تصورات و آرزوهای ما به فاک فنا میرفت.میپرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟علتش یه دختره بی شرف بود که اونقدر این بشر زیبا و لوند بود که تا امروز لنگه اش رو تو هیچ فیلم و سریال هالیوودی و بالیوودی و این صوبتا ندیدین.خلاصه اونقدر خوشکل بود که هرچقدر سبز و زرد و صورتی باشی باز هم توی دانشگاه به اندازه یه چس بهت توجه نکنن.فکر کن از تمام رشته های دانشگاه دختر و پسر دنبال این پدر سوخته در کلاس صف می بستن و غوغایی بود اون روزا.من و بهار هم اونقدر احساس زیبایی میکردیم که اوائل فکر میکردیم از پشت دریچه در کلاس مارو دید میزنن نگو  این پدرسوخته که خدا نبخشدش پشت سر ما نشسته بود و ما دچار توهم و بیخبری فانتزی شده بودیم.خلاصه از وقتی داستان روشن شد من و بهار توی سکوت خاصی فرو رفتیم.از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون آرزو میکردیم عروسک یه تصادف مختصری داشته باشه و البته راضی به مرگش نبودیم فقط دلمون میخواست چند روزی ما هم فرصت کت واکینگ و مانور دادن توی کریدور دانشگاه رو داشته باشیم.القصه:روزها پشت سر هم میگذشتند و عروسک حتا یک روز هم غیبت نداشت.داستان طوری شد که من و بهار مجبور میشدیم بعضی کلاسها رو نریم و تو این فرصت حرکاتی بزنیم.اینجوری نگا نکن.دلبری کردن حداقل حقوق یه دانشجو با روحیات دموکراتیکه.میدونم همین تویی که کج کج نیگا کردی تو این زمینه زیاد مانور دادی و میدی.نگو نه که شاکی میشم.یادمه ٢ روز آخر هفته ما کلاس نداشتیم و بهار معمولن این دو روز رو میرفت خونه داییش.از قضای روزگار زندایی بهار دیپلم آرایشگری داشت و هربار که بهار رو میدید از سیبیلاش و ابروهاش انتقاد شدید میکرد.خدا خیرش بده زنداییه رو یه روز که بهار میره خونه داییش میبینه زنداییش موچین به دست منتظرشه.بهاره هم اول یه هوایی قروقنبیل میاد که هنوز زوده و مامانم دعوام میکنه و این صوبتا که زنداییش بهش حمله میکنه و بهار هم که در واقع قند تو دلش آب قند شده بود تسلیم خواسته های زنداییش  میشه.خلاصه بهاره جمعه عصر با یه غرور خاصی وارد خوابگا شد و ما 5نفر حسابی کپ کردیم.این همون بهاره ابرو کتلتی سیبیل بلوند ما بود که اینقدر عوض شده بود.باورم نمیشد کندن چند نخ سیبیل و ابرو تا اون حد آدم رو عوض کنه!!!البته پیوند مبارک ابروهاش سر جاش بود ولی تازه معلوم شد بهاره یه جفت چشم داره عین چشای گربه وحشی. قیافه اش عین گربه ها شده بود و منم که باسنم سوخاری شده بود برگشتم خیلی رک بهش گفتم که عین زنای جیم نون دال ه شده.اونم کم نیاورد و با عزت نفس جواب داد که جیم نون دال ه بودن از اوسکول بودن خیلی بهتره.فکر کن تو اتاقی که 5تا دختر سیبیل کلفت دیگه زندگی میکردن بهار با چه دلی این کار رو کرده بود؟چرا به احساسات بقیه توجهی نکرده بود؟چرا؟چرا؟چرا؟ از اون شب به بعد دنیای من یه شکل دیگه ای شد.یه جسارت خاصی پیدا کردم.با خودم گفتم اگه بهار میتونه منم میتونم.اصلن سیبیلای خودمه اختیارشون رو دارم.تا تعطیلات میانترم شروع شه و بخوام برگردم خونه سیبیلام و ابروهام مث لوبیای سحر آمیز سبز میشه . این بود که بعد از کلی تحقیق و تفحص یه دختری توی خوابگا پیدا کردم که الهی خیر از جوونیش ببینه. اسمش ساچلین بود که من همیشه اون رو با اسم موچین به یاد میارم.خلاصه ساچلین بندانداز گفت چشماتو که ببندی و باز کنی کلی تغییر کردی.توی لفافه خواست بگه از این مزخرفی که هستی کلی بهترتر میشی.ضربان قلبم روی هزار بود.مخصوصن که ساچلین با اون هیکل صد کیلوییش 45 دقیقه گوشتاش رو پهن کرده بود روی هیکل من و انگار داشت با گوشت کوب دیزی له میکرد.باور کنید حرکات دستش بیشتر شبیه شخم زدن و هرس کردن جالیز بود.وقتی بعد از 45 دقیقه چشامو وا کردم تازه فهمیدم مامان بابام چه تخم باحالی گذاشتن.نگین که چقدر بد دهنم واقعن عین همین جمله توی ذهنم تداعی شد.بابااااااا عجب چش و چالی. چه سری چه دمی عجب پایی!!!!!!!!چند روز بعد از مراسم پشم ریزون رو توی یه خلصه خاصی گذروندم.کلی از سیستم جدیدم راضی بودم.حالا دیگه اگه بهار عین گربه بود من عین عین آهو بودم.فقط دم نداشتم.البته منم نجابت به خرج دادم و دست به پیوند ابروم نزدم.حالا دیگه میتونی تصور کنی مهشید طلا چه سر و تیپی داره.البته داستان به همین جا ختم نمیشه و این یکی از قدمای کوچیک مهشید طلا تو راه پرپیچ و خم قرتی بازی بود و هنوز داستان دارم براتون... چاکر شما : مهشید طلا

/ 9 نظر / 34 بازدید
pouya

[دست] shirinish yadet nare!!

طلا خانم

سلام.اگه خواستین ادامه این وبلاگ رو در www.mahshidtala2.persianblog.ir پيدا كنيد چون پس ورد اين يكي يادم رفته.

هاشم

salam khanum tala man fagat vas khatere in ke esmet mahshide be in sit sar zadam akhe man gomesh kadaaaam omidvaram be webloge manam ye sar bezaniii bye

م.ص

http://kingxerxes.blogfa.com

یکی از بچه های اتاق بغلی

آره یادش بخیر چقدر به شماها میخندیدم یادتههههههه؟

lili

سلام عزیزم.بخدا منم درد تورو داشتم.این داستان رو خوندم انگار خودم نوشتم با این تفاوت که دوستای من از اول رفته بودن درو

...

چه لذتی می بری از این که سطح فکر دانشجو جماعت رو تا این حد تنزل می دی؟؟؟؟ یه مقدار بیشتر فکر کن و در موضوع وبلاگت تجدید نظر کن دعا می کنم خدا همه را به راه راست هدایت کند

شايان

من شايان دنبال يك دختر خوب مهربون براي يك دوستي سالم پاك اينم شمارم 09366976430 http://nima092.blogfa.com

farmir

خیییییلییییی مردی داششش خداییش تریپ کلومت خعععلی باحال بود مارویاد دههی پنجاهیامینداخت[لبخند]